در گفتگو با دکتر شاهین محمدصادقی؛
حضور دانشx1fآموزان در حماسه سوسنگرد
سال 58 با دعوت شهيد بستانپور كه مسئول انجمن اسلامي مدرسه بود به عضويت اين تشكل در آمدم.
در آن زمان كلاس دوم دبيرستان و در مدرسه سعيد محسن (شاهپور سابق و شهيد بستانپور فعلي) درس ميx1fخواندم.
انجمن در آن زمان مقر قرص و محكمي نداشت و بعداً به ساختماني در فلكه استكان نعلبكي (شهيد چمران فعلي) رفت. در آنجا بود كه عضو شوراي مركزي شهرستان شدم و مسئوليت كميته تشكيلات را در آن تشكل برعهده گرفتم.
عليx1fرغم دستور امام مبني بر تشكيل بسيج در آن زمان هنوز بسيج شكل نگرفته بود و قسمتx1fهايي در سپاه كار آموزش نامنظم و غيرسازمان يافته مردمي را انجام ميx1fداد. اين در حالي بود كه سپاه هم هنوز به آن صورت شكل نگرفته بود.
از جمله كارهايي كه ميx1fكرديم اين بود كه از طرف انجمن تحت نظارت آقاي بخرد در پادگان توپخانه 22 ارتش كازرون آموزشx1fهاي نظامي ميx1fديدیم؛ كه بعداً شاخه نظامي انجمن را تشكيل داديم. در آن زمان سرهنگ قاسمي و سرهنگ حجازي (كه آن زمان سروان بود) كار آموزش نظامي ما را بر عهده داشت. و براي آن كه از سربازها مشخص شويم لباسx1fهايي به ما دادند كه قهوهx1fايي تيره بود. اين لباسها همان لباسx1fهاي سربازي بود كه در خمره رنگx1fرزي آن را رنگ كرده بودند.
انتشار: هفته نامه شهرسبز ویژه نامه همایش سوسنگرد آذر 90 - خیمه گاه مسافران بهشت - کازرون نما - نگاه فارس -شیرازه - غریو - پایگاه اطلاع رسانی بسیج دانش آموزی فراشبند -
سال 58 با دعوت شهيد بستانپور كه مسئول انجمن اسلامي مدرسه بود به عضويت اين تشكل در آمدم.
در آن زمان كلاس دوم دبيرستان و در مدرسه سعيد محسن (شاهپور سابق و شهيد بستانپور فعلي) درس ميx1fخواندم.
انجمن در آن زمان مقر قرص و محكمي نداشت و بعداً به ساختماني در فلكه استكان نعلبكي (شهيد چمران فعلي) رفت. در آنجا بود كه عضو شوراي مركزي شهرستان شدم و مسئوليت كميته تشكيلات را در آن تشكل برعهده گرفتم.
عليx1fرغم دستور امام مبني بر تشكيل بسيج در آن زمان هنوز بسيج شكل نگرفته بود و قسمتx1fهايي در سپاه كار آموزش نامنظم و غيرسازمان يافته مردمي را انجام ميx1fداد. اين در حالي بود كه سپاه هم هنوز به آن صورت شكل نگرفته بود.
از جمله كارهايي كه ميx1fكرديم اين بود كه از طرف انجمن تحت نظارت آقاي بخرد در پادگان توپخانه 22 ارتش كازرون آموزشx1fهاي نظامي ميx1fديدیم؛ كه بعداً شاخه نظامي انجمن را تشكيل داديم. در آن زمان سرهنگ قاسمي و سرهنگ حجازي (كه آن زمان سروان بود) كار آموزش نظامي ما را بر عهده داشت. و براي آن كه از سربازها مشخص شويم لباسx1fهايي به ما دادند كه قهوهx1fايي تيره بود. اين لباسها همان لباسx1fهاي سربازي بود كه در خمره رنگx1fرزي آن را رنگ كرده بودند.
آموزشx1fهاي ما شامل آموزشx1fهاي تيراندازي، رزمي، اردوهاي صحرايي ... بود. اين آموزشx1fها عموماً در پادگان ارتش برگزار ميx1fشد.
اردوهاي صحرايي را در اطراف كازرون سيد امينx1fالدين و ... انجام ميx1fداديم. گاهي جاهاي دورتري ميx1fرفتيم.
از دوستان آن زمان ما در انجمن دكتر حاج كاظم پديدار، شهيد حميدي، شهيد غلامرضا بستانپور، شهيد صفر غلامي، شهيد مهدي كوزهx1fگري، مرتضي اخگر، محسن داودي و ... بودند كه از همه فعالx1fتر بودند.
آغاز جنگ
در 31 شهريور 59 در حالي كه هيچ كس انتظار نداشت عراق شبانه با حمله به 15 يا 16 پايگاه هوايي كشور ما را مورد تجاوز قرار داد. فردا صبح، اخبار، حملهx1fي عراق را به صورت رسمي به سوي آبادان، خرمشهر، سوسنگرد و شهرهاي مرزي اعلام نمود.
در آن موقع ما از كم و كيف جنگ بيx1fاطلاع بوديم.
اعلام شد که قرار است گروهي به جبهه اعزام شوند.
قاعدتاً به دليل اين كه ارتش از هم پاشيده بود و سپاه هم هنوز تشكيل نشده بود جنگ بايستي به اتكاء مردمي اداره ميx1fشد. امام هم فرمود اگر جنگ 20 سال طول بكشد ما ايستادهx1fايم.
براي ثبت نام به سپاه مراجعه کردیم. قاعدتاً بچهx1fهاي انجمن به دليل اين كه آموزش ديده بودند اولين و بيشترين نيروها را براي آموزش جنگ داشت. هرچند آموزشx1fهاي ما بسيار ساده بود و با تفنگx1fهاي ژ-3 و ام-1 بود.
حدود 100 نفري بودیم که در پادگان به صورت فشرده در سه روز آموزش ديدیم. عمده اين افراد همان دانشx1fآموزان و بچهx1fهاي انجمن اسلامي دانشx1fآموزان بودند، تعدادي هم فارغx1fالتحصيل بودند. مثل: شهيد پيرويان، شهيد باقر سليماني، شهيد عبدالحميد خسروي، مجيد قاسمي و ... كه اينx1fها نيز عمدتاً آموزش ديده بودند.
علي اكبر پيرويان يك ماهي بود از افغانستان آمده بود و آدم تيز و فرزي بود (شهيد دكتر علي اكبر پيرويان براي مبارزه با نيروهاي سرخ شوروي به همراه تعدادي از دوستان دانشجويش به افغانستان رفته بود)
شب روز سوم به ما گفتند به خانه برويد و فردا صبح جهت اعزام برگرديد. فردا صبح شال و كلاه كردم كه بروم برادر و پدر و خانوادهx1fام هر كاري كردند كه جلو مرا بگيرند نتوانستند و من به پادگان برگشتم. از صد نفر، 56 نفر آمده بودند. خانوادهx1fهاي زيادي براي بدرقه ما در پادگان جمع شده بودند، ما را با دو يا سه مينيx1fبوس در هفته دوم مهر حدوداً 13 يا 14 مهر اعزام كردند.
شب را در سپاه بهبهان خوابيديم، فكر ميx1fكرديم كه بهبهان هم منطقه جنگي است. منتظر گلوله توپ و يا حمله هوايي بوديم، كه كي گلوله توپ ميx1fخورد! كي هواپيما ميx1fآيد! نميx1fدانستم كه حالا كجا هستم. صبح ما را بردند اهواز. توي اهواز چند جا جابجا شديم تا نهايتاً يك روز بعدش كه توي اهواز بوديم ما را بردند سوسنگرد. ابتدا در سپاه سوسنگرد بودیم. آن جا صداي گلوله توپ و تانك شنيديم. بعد از مدتی به هویزه اعزام شدیم.
رفتيم در داخل خود هويزه. (هويزه دست ما بود. قضيه هويزه اين جوري بود كه دشمن يك بار هويزه را گرفت بعد ايران آن را پس گرفت حالا در اين باز پسx1fگيري عراق رفته بود عقب. حدود 15 يا 16 كيلومتری هويزه مستقر شده بود و هويزه براي بار اول كه پس گرفته شده بود دست ما بود.)
ما در استاديوم هويزه مانديم. بعد آمديم در ساختماني كه يادم نيست مال كي بود. شايد مال جهاد بود. كه دو طبقه بود. مستقر شديم.
در اين جا خدا رحمت كند يك كسي بود بنام شهيد اصغر گندمكار كه از سپاه اهواز بود. او فرمانده شد و فرمانده ما یعنی علي اكبر پيرويان، معاون او. بچهx1fها نيز به كميتهx1fهای مختلفي تقسيم شدند. يك كميته شد كميته عمليات. يك گروه شد كميته تداركات. مسئول كميته تداركات شهيد باقر سليماني شد، مسئول كميته عمليات هم يكي ديگر از دوستان ما بود يكي از رفقاي ما هم فرج عسكري بود كه بعد عضو سپاه كازرون شد.
ما در آن جا بوديم و روزانه آموزش نظامي ميx1fديديم و فعاليتx1fهاي خاصي داشتيم مثلاً در آن شرايط ميx1fرفتيم با قاچاق سيگار مبارزه ميx1fكرديم. كه آقا چرا از عراق سيگار قاچاق ميx1fكنيد. سيگار بغداد را در آن شرايط ميx1fآوردند.کارهای ما اولويت بندي نشده بود. يك گروه تشكيل شده بود كه ميx1fرفتند اين كار را انجام ميx1fدادند كه البته من عضوشان نبودم. در همان منطقه توي آبان ماه؛ شب ما را ميx1fبردند در كرخه كور ما را از آب رد ميx1fكردند. بعد بر ميx1fگشتيم. يك كارهايي اين چنينی. جالب اين كه عراق در 10 كيلومتري ما مستقر بود. ما با لباس ورزشي يا زير پيراهن و شلوار اين چنين صبحx1fها ميx1fرفتيم ميx1fدويديم. خدا رحمت كند مسئول اين كار ما شهيد عبدالحميد خسروي بود. كه سربازي كرده بود و تازه از كردستان آمده بود.
خمپاره 60 را اون به ما نشان داد. اين خمپاره را از سپاه اهواز آورده بودند که مثلاً چگونه كار ميx1fكند. مثلاً اين گلوله خمپاره 60 است و اين را چگونه بايد باهاش كاركني. و بعد ميx1fرفتيم از هويزه تا ساريه ميx1fدويدم كه حدود 5 تا 6 كيلومتر بود. بدون تفنگ هم بوديم. يعني اگر يك سرباز عراقي ميx1fآمد ميx1fتوانست كل ما را بگيرد. ما همه دانشx1fآموز بوديم. بزرگترينx1fهامان كه حالا يعني سربازي كرده بود ديگه خيلي كدخدا بودند. و براي آمادگي جسماني ميx1fگفتند كه بايد اين كار را بكنيد. البته همه هم شركت نميx1fكردند. حدود يه 15 نفري بوديم. البته دو سه جا هم تقسيم شديم. يك عدهx1fاي رفتند طرف ژاندارمري هويزه يك عدهx1fاي در استاديوم هويزه مستقر شدند. و اكثر ما در همان ساختمان جهاد بوديم. اصل مقر ما در جهاد هويزه بود.
يك روز شهيد باقر سليماني با همان زير پيراهني و شلوار كردي آمد و با صداي بلند فرياد زد كه آي بدويد حمله كردند. ما هم با همان وضع استراحت بودیم يعني با زيرپيراهني و زيرشلواري و بعضاً با دمپايي بيرون دويدم. بچهx1fها دنبال عراقي ميx1fگشتند كه گفت موشx1fها به آشپزخانه حمله كردند.
اواسط آبان بود كه عراق دوباره حمله را از سر گرفت. اول از طرف تپهx1fهاي ا... اكبر شروع كرد به حمله. (كوهx1fهاي ا... اكبر در شمال سوسنگرد و هويزه بود) و از طرف بستان آمدند داخل. يعني بستان را گرفتند. از طرف جنوب هم از دُب اَران حمله كردند. آن موقع ما فقط اين اسمx1fها را ميx1fشنيدم چون منطقه را بلد نبوديم.
تا آن زمان ما نميx1fدانستيم كه اطرافمان چه دارد ميx1fگذرد.
اين قدر آموزشx1fها ابتدايي بود كه صداي خمپاره و هواپيما را تشخيص نميx1fداديم. يك چيزي ميx1fشنيديم ”ايx1fش ... بمب“ ما فكر ميx1fكرديم هواپيما بالاي سرمان است و دارد بمباران ميx1fكند.
نزديكي هاي 18 يا 19 يا 20 آبان بود. كه عراق از طرف هويزه شروع به حمله كرد و به سپس سوسنگرد را مورد هدف قرار داد.
تصميم عراق اين بود تا با دور زدن هويزه و سوسنگرد اين دو شهر را به محاصره در بياورد. پس از دو طرف سوسنگرد را مورد حمله قرار داد. يكي از طرف شمال يعني تپهx1fهاي ا... اكبر و يكي از طرف جنوب يعني دب اران به سمت سوسنگرد آمد تا بتواند جاده اهواز سوسنگرد را قيچي كند. پس ديگر كاري به هويزه نداشت. زيرا هويزه طرف مرز بود و با گرفتن و محاصره كردن سوسنگرد خودبخود هويزه نيز در خاك عراق قرار مي گرفت.
در همين زمان بود كه بچهx1fهاي گروه دوم نيز به ما اضافه شدند.
ما را جمع كردند و قضيه را به ما گفتند. سپس همه ما را در پشت يك ماشين يخچالx1fدار حمل گوشت كردند و به سوي سوسنگرد راه افتاديم. تقريباً همه درون يخچال بوديم. غير از شهيد عليx1fاكبر پيرويان و دو نفر از بچهx1fهايي كه از ما بزرگتر بودند و فرماندهي ما را بر عهده داشتند. كه جلو ماشين سوار شده بودند.
حساب كنيد اگر يك خمپاره روي سر اين ماشين مي افتاد يا ماشین تصادف ميx1fكرد يا چپ ميx1fشد همه ما يك جا كشته ميx1fشديم.
وقتي داشتيم ميx1fآمديم سوسنگرد بنيx1fصدر مصاحبه كرده بود. ما از راديو داشتيم ميx1fشنيدم. ميx1fگفت در سوسنگرد كه خبري نيست.
همان موقع بود كه ما فاتحه خودمان را هم خوانديم كه وقتي رئيسx1fجمهور كه فرمانده كل قواست اين جوري ميx1fگوید پس واي به حال ما.
ساعت 12 شب به سوسنگرد رسيديم. در تاريكي شب و خستگي اصلاً متوجه نبوديم كه ما را كجا بردند. صبح زود بعد از نماز صبح ما را دوباره جمع كردند و با روشن شدن هوا به به سمت جبهه جنوبي سوسنگرد يعني در انتهاي شهر به سمت دب اران رفتيم و در آن جا موضع گرفتيم. در اين جا فرماندهي ما را يك سروان ارتش بر عهده داشت.
در اين خط شهيد اصغر گندمكار و شهيد پيرويان هم با ما بودند. و البته ما كه نيروي نظامي كلاسيك نبوديم اما روبروي ما دشمن يك آرايش نظامي كلاسيك گرفته بود.
ما را پشت خاكريزها مستقر نمودند. هوا ديگر كاملاً روشن شده بود. فاصله ما با نيروهاي عراقي خيلي كم بود حدود 300 يا 400 متر از ما فاصله داشتند. حداكثر در فاصله يك كيلومتري از ما تانكx1fهاي عراقي به خط و با آرايش بسيار زيبايي قرار گرفته بودند. و در اين سوي نيروهاي ما حداكثر تسليحاتشان همان اسلحهx1fهاي سادهx1fاي بود كه به همراه داشتند. كه همان اسلحه ام-يك و ژ-3 و چند تا از بچهx1fها نيز كلاشينكف داشتند.
تا ساعت2 بعدازظهر ما در آن خط آماده بوديم. كه عراق شروع به بمباران خط كرد. گلولهx1fهاي توپ و خمپاره و ... از بالاي سر ما مثل گله زنبور صدا ميx1fكرد و رد ميx1fشد.( به اين دليل ميx1fگويم گله زنبور كه قبلاً صداي گله زنبور را شنيده بودم.) هيچ كاري از دست ما برنميx1fآمد. تنها كاري كه انجام ميx1fداديم اين بود كه تعداد تانكx1fها را ميx1fشمردیم. دقيقاً تعداد تانكx1fها و زرهx1fپوشx1fها بدون خودروهايي كه در منطقه بود 84 تا بود.
هر از چندي در پناه همين تانكx1fها نيروهاي پياده عراق چند قدمي به سمت ما ميx1fآمدند كه با شليكx1fهاي ما باز برميx1fگشتند به پشت تانكx1fها.
ساعت حدود 3 بعدازظهر بود كه يك گلوله خمپاره در فاصله چند متري ما به زمين خورد. وقتي سرمان را بلند كرديم همه وجودمان خشك شد. عليx1fاكبر پيرويان غرقه در خون بود. همه شكه بودند. من به سمتش دويدم. ديدم شكم و سينهx1fاش شكافته شده و قلبش روي سينهx1fاش افتاده و هنوز دارد ميx1fتپد. امحاء و احشايش بيرون ريخته بود. امحاء و احشايش را درون شكمش گذاشتيم و در يك پتو پيچيديمش و سوار همان ماشين يخچالx1fدار كه ما را آورده بود كرديم.
شايد چند دقيقهx1fاي از اين ماجرا نگذشته بود و هنوز به حال خويش نيامده بوديم كه گلولهx1fاي ديگر شهيد عبدالحميد خسروي را نقش زمين كرد. درست يادم نيست گلوله به سرش خورد يا گلويش را شكافته بود. اما بر اثر برخورد اين گلوله حميد ناگاه از جاي برخواست و ايستاد كه همين باعث شد تا عراقيx1fها او را به رگبار گلوله ببندند. حميد چند لحظه بعد پاره پاره بر زمين افتاد. حميد مرد بسيار شجاع و نترس و دليري بود. كه پس از اكبر به او دل خوش داشتيم. او بود كه در هويزه ما را آموزش ميx1fداد.
در عرض چند دقيقه شهيد داودي نيز غرقه در خون شد. آن قدر شهادت اكبر و حميد در روحيه ما تاثير گذاشت كه يادم نيست داودي چگونه شهيد شد. هنوز داودي در خون خويش ميx1fغلطيد كه يكي ديگر از بچهx1fها نيز در خون خويش به سجده عشق فرو رفت.
اين جا بود كه ديگر كسي روحيه نداشت. ساعت به 4 عصر نزديك ميx1fشد كه عراقيx1fها شروع به پيشx1fروي كردند. همه به سمت شهر سوسنگرد فرار كرديم. من و شهيد غلامرضا بستانپور با هم بوديم.
اين جا جايي بود كه مرگ را به چشم ديديم. زانوهايمان ديگر نميx1fكشيد. غذا هم نخورده بوديم. ما با پاي پياده ميx1fدويديم و عراقيx1fها سوار بر ارابه جنگي (تانك) در تعقيب ما بودند. شايد ما جزء آخرين نفراتي بوديم كه داشتيم عقبx1fنشيني ميx1fكرديم. در همين حين چند نفر ديگر هم مجروح يا شهيد شدند. كه ما حتي نگاه نكرديم ببينيم كه چه كساني بودند. فقط صداي آنx1fها را ميx1fشنيديم.
ميx1fخواستيم به سمت مسجد برويم اما هوا تاريك شده بود. در كوچه پس كوچهx1fها بر اساس همان چيزي كه در سر داشتيم راه مسجد پيش گرفتيم. اما پيدا نكرديم.
ديگر ما از هم جدا شده بوديم. من و چند نفر ديگر با هم بوديم. وارد خانهx1fاي شديم. (ساكنان شهر قبلاً شهر را ترك كرده بودند.) در آن جا مقداري پولكي روي تاقچه بود و يك گوني پر از نان خشك تكه تكه شده كه احتمالاً براي مرغ گذاشته بودند و يك بشكه آب. ترديد داشتيم كه ميx1fتوانيم از اينx1fها استفاده كنيم يا خير. نماز را هم داخل خيابان خوانديم. با مقدار كمي از اينx1fها تنها براي آن كه توان داشته باشيم خورديم. و صبح با صداي اذان از خانه بيرون آمديم و از روي صداي اذان راهي مسجد شديم. شايد فاصله ما تا مسجد 200 متر هم نبود و ما در كوچه پشتي مسجد بوديم.
نماز صبح را در مسجد خوانديم.
عراق تا صبح دائم شهر را بمباران ميx1fكرد.
صبح در مسجد تازه فهميديم كه محاصره کامل شده است.
عراق از طرف سابله آمده بود. اين محاصره با روشنx1fتر شدن هوا تنگx1fتر شد. تا آن جا كه بعضي از قسمتx1fهاي شهر هم در دست عراق بود. حالا ديگر نه فرماندهx1fاي داشتيم نه سازماني. و حتي شهر را هم بلد نبوديم. كسي را هم نميx1fشناختيم زيرا با روشن شدن هوا هر كدام از بچهx1fها به سمتي رفته بود و جز چند نفري و حدود 70 يا 80 نفر مجروح كسي در مسجد نبود. در مسجد بود كه بچهx1fهاي شهرهاي ديگر هم ديديم. از تهران و اصفهان و تبريز و ...
در آن جا بود كه كمپوت و كنسرو را براي اولين بار ديديم. اينx1fها را به عنوان غذا به بچهx1fها ميx1fدادند.
حوالي ظهر بود كه يك بنده خدايي كه فكر كنم از بچهx1fهاي تهران بود وارد مسجد شد و داد زد: كي بلده كمك آر پي جي زن شه؟ كسي جوابش را نداد. دوباره داد زد: كي ميx1fآد كمك آر پي جي زن بشه؟ كه من بلند شدم. يك كولهx1fپشتي با 7 يا 8 تا گلوله آرپيx1fجي انداخت روي دوش من و گفت پشت سر من بيا.
از مسجد كه خارج شديم تازه متوجه شدم كه تانكx1fها از خيابانx1fها منتهي به مسجد دارند نزديك ميx1fشوند تا آخرين سنگر مقاومت را هم بگيرند. سقوط مسجد يعني سقوط كامل سوسنگرد.
من با كولهx1fپشتي حاوي گلولهx1fهاي آر پي جي پشت سر اين بنده خدا راه افتادم. رفتيم سمت خياباني كه تانكx1fها داشتند نزديكx1fتر ميx1fشدند. بعد وارد يكي از فرعيx1fها شديم. و درون فرعي سنگر گرفتيم. اين بنده خدا روي زمين دراز كشيد و شليك كرد. درست يادم نيست گلوله اول يا دوم بود كه به تانك خورد. و تانك را منفجر كرد. اين امر باعث شد تا خيابان بسته شود. خيلي خوشحال بودم. به اندازهx1fاي كه در پوست خودم نميx1fگنجيدم پس فرياد تكبر برآوردم. فرياد تكبير من كه بلند شد از چند جای ديگر هم صداي تكبير برخواست. در همين لحظه بود كه ديدم عراقيx1fها پا به فرار گذاشتند. حتي سرنشينان تانكx1fهاي بعدي از تانك بيرون آمدن و فرار كردند. با بسته شدن راه خيال همه راحت شد كه لااقل عراق از اين طرف نميx1fتواند با تانك حمله كند.
سپس روي پشت بام منازل رفتيم . اين جا بود كه در دست نيروهاي ديگر نارنجك و چيزهاي ديگر هم ديدم. روي يكي از پشت بامx1fها يكي كنار ما ايستاده بود كه نارنجكي در دستش بود. زير اين بام تانكی ايستاده بود. او هم نارنجك را درون تانك انداخت. ما هم از روي كنجكاوي نگاه كرديم. فقط شانس آورديم كه نارنجك عمل نكرد وگرنه ....
با اين كار عراقيx1fها شايد فكر كردند كه حالا يك عده آدم ورزيده و آماده و چریک در اين خيابان هستند. پس، از آن خيابان به سرعت فرار كردند.
با فرار آنان دوباره به سمت مسجد برگشتيم. در حياط مسجد تعدادي كلاشينكف ديدم. يكي از آنx1fها را كه قنداق تاشو داشت برداشتم. خيلي خوشحال شده بودم كه يك اسلحه كلاش دارم. دستم را كه روي ماشه فشار دادم رگبار گلولهx1fها روي ديوار مقابل خالي شد. ترس برم داشت. اين اسلحهx1fها يا مال مجروحين جنگx1fهاي نامنظم بود يا مال هر كس ديگر نميx1fدانم. بعد رفتم سمت كمپوتx1fها . تا آن روز كمپوت هم كه نديده بوديم. چند تا كمپوت زردآلو برداشتم. يكي از آنx1fها را همان جا باز كردم و خوردم. خيلي خوشمزه بود. اين بود كه دو سه تاي ديگر هم برداشتم.
حالا شايد ديگر روز سوم بود.
شهر كاملاً در محاصره عراقيx1fها بود. هر كس هر كاري بلد بود و ميx1fتوانست و ميx1fخواست انجام ميx1fداد. هيچ كس نبود كه بگويد چه بايد كرد. فرماندهx1fاي نداشتيم. ...
در همان اوضاع بود كه كم كم احساس كرديم حجم آتش عراق روي شهر دارد كم ميx1fشود. خبري ميان رزمندگان پيچيد كه دکتر چمران با گروهش به همراه تيپ زرهي ارتش براي شكست محاصره وارد عمل شدهx1fاند و از سمت تپهx1fهاي ا...اكبر و اهواز در حال درگيري هستند. و اين باعث شده بود كه عراق از حجم آتش روي شهر بكاهد و آتش خود را به سمت آنان افزايش دهد. اين اخبار نشان از اين ميx1fداد كه درگيري از درگيري تن به تن و تن به تانك در خيابانx1fهاي شهر به درگيري در خارج از شهر منتقل شده است.
در مسجد بوديم كه اعلام كردند رزمندگان براي كمك به نيروهايي كه از خارج شهر دارند حصر را ميx1fشكنند به سمت جاده اهواز بروند. من بچهx1fهاي كازرون را گم كرده بودم. حتي دوستانم را همچون شهيد غلامرضا بستانپور را که تا روز اول محاصره كنار هم و دوش به دوش هم بوديم حالا گم كرده بودم و من تنها راسخي و شايد يكي دو نفر ديگر از بچهx1fهاي كازرون را كه با من بودند ميx1fشناختم و بقيه را نميx1fشناختم. ارتباط ما هم با بقيه بچهx1fهاي كازرون كاملاً قطع شده بود. هر چند نفري در يك گوشه شهر بودند. و مسجد تنها پاتوقي بود كه در آن مجروحين نگهداري ميx1fx1fشد و حدود 15 نفري از آنان مراقبت ميx1fكردند. و اين كه بچهx1fها براي تجديد قوا و ديد و بازديد آن جا ميx1fآمدند.
با راسخي و همان كساني كه با ما بودند به سمت ورودي شهر شروع به دويدن كرديم. وقتي رسيديم ديديم عراقيx1fها دارند فرار ميx1fكنند. هواپيماهاي خودمان هم داشتند عراقيx1fها را ميx1fزدند. و عراقيx1fها از كنار جاده در حال عقبx1fنشيني بودند. كه ناگاه ديديم يك عدهx1fاي روي جاده آمدند. آنx1fها همان نيروهاي نامنظم شهيد چمران بودند. ما به سمت آنان رفتيم و آنان را در آغوش گرفتيم. در همين حين كسي را با هيبت و قيافه شهيد چمران ديديم. به سمتش رفتیم و او را در آغوش گرفتيم. (نميx1fدانم خود شهيد چمران بود يا خير. اما هر كس بود ما فكر ميx1fكرديم شهيد چمران است. و از اين روي بسيار خوشحال شده بوديم.)
در ورودي شهر چد تا نارنجك برداشتم. يك چيزي بود كه تا آن روز نديده بودم. شبيه استكان. پرسيدم اين چيست؟ گفتند اين مين ضدنفر است. آن را هم برداشتم و درون جيبم گذاشتم. تا آن جا كه توانستم فشنگ برداشتم و جيبx1fهايم را از اين جور چيزها پر كردم. شايد حدود 100تا فشنگ در جيبx1fهايم ريختم. و دوباره به سمت مسجد برگشتيم.
يادم نيست كه همان روز بود يا فردا صبح آن، كه گفتند عدهx1fاي از بچهx1fها در آن سوي رودخانه وسط شهر محاصره هستند. اينx1fها عليx1fالظاهر همان بچهx1fهاي كازرون بودند كه ما آنx1fها را گم كرده بوديم. شهيد غلامرضا بستانپور هم وقتي از ما جدا شده بود پرسان پرسان خود را به ساير بچهx1fهاي كازرون در آن سوي رودخانه رسانده بود. مقر آنان ژاندارمري بود. و حالا فقط قسمت شرقي سوسنگرد كه به سمت اهواز بود و مسجد هم در اين قسمت بود آزاد شده بود. اما عراق توانسته بود در آن سوي رودخانه حلقه محاصره را تنگx1fتر كند. و قسمت غربي سوسنگرد همچنان در دست عراق بود.
بچهx1fهاي كازورن هم عليx1fرغم همه سختيx1fها جانانه مقاومت كردند.
گفتند كه بايد برويم آن سوي رودخانه و تا آن جا كه ميx1fتوانيم مهمات هم همراه خود ببريم تا به دست محاصرهx1fشدگان برسانيم. حركت كرديم به سمت پل كه دو طرف شهر را به هم متصل ميx1fكرد و بتوني بود. وقتي رسيديم شهيد سرلشكر زهيرنژاد را ديديم كه با لباس ارتشي دارد نيرو هايش را از پل عبور ميx1fدهد. به ما هم گفتند شما هم برويد. من و آقايي (از بچهx1fهاي بليان) و خورشيد رنجبر (از بچهx1fهاي بليان) تا آن جا كه ميx1fتوانستيم با خود مهمات و اسلحه و فشنگ و ... برداشتيم كه به بچهx1fهاي آن سوي رودخانه برسانيم. بايد از روي پل عبور ميx1fكرديم.
خيابان دقيقاً روبروري پل نبود و كمي زاويه داشت و همين امر باعث شده بود كه پل در تيررس عراقيx1fها نباشد. اما انتهاي پل در تيررس آنx1fها بود. ميx1fگفتند يك پي ام پي آن طرف ايستاده و انتهاي پل را دائماً زير آتش دارد. ما روي پل شروع به دويدن كرديم. اما انتهاي پل كه رسيديم ديدم پاي چپم فرو رفت. بالا نميx1fآيد. همين امر باعث شد كه كله ملاق شوم. حالا جيبx1fهاي من پر از مواد انفجاري و از همه خطرناكx1fتر مين ضدنفري بود كه درون جيبم گذاشته بودم. كه اگر منفجر ميx1fشد نه تنها من كه همه كساني كه با من بودند را يك جا به هوا ميx1fفرستاد. زيرا درون جيب بقيه هم پر از مواد انفحاري بود .
وقتي به پايم نگاه كردم تا خونx1fآلود است. به بغلم كه نگاه كردم ديدم خورشيد رنجبر هم روي زمين افتاده است. تفنگ از دستم افتاده و كمي آن طرفx1fتر پرت شده بود. در آن حالت فرياد ميx1fزدم تفنگم را بدهيد. گفتند براي چه ميx1fخواهي؟ گفتم ميx1fخواهم بجنگم... مرا به زور كنار ديواري كشيدند كه زير ديد عراقيx1fها نباشد. پايم را كه زخمي شده بود با پارچهx1fاي بستند.
يك ساعتي آن جا مانديم و در اين مدت تعدادي از بچهx1fها شهيد يا مجروح شدند. بعد از يك ساعت ما را كمي بالاتر بردند و توسط يك قايق از رودخانه عبور دادند. در آن طرف رودخانه ما را سوار يك جيپ ارتشي كردند. حالا ديگر ارتش هم كاملاً وارد شهر شده بود.
ما را که حدوداً 40 نفري ميx1fشديم با همان جيپ به سمت اهواز راهي كردند. وقتي به جاده اهواز نزديك شديم ما را از روي جاده به پشت خاكريزي منتقل كردند. آن جا متوجه شديم كه عراق براي باز پس گيري جاده وارد عمل شده است. به ما گفتند بايستيد. يك توپ 106 در كنار جاده بود كه داشت به سمت عراق شليك ميx1fكرد. بعد از چند بار شليك متوجه شديم كه عراقيx1fها باز فرار كردهx1fاند.
ما را ابتدا به حميديه بردند كه يك بيمارستان صحرايي داشت. آن جا زخم ما را پانسمان كردند و بعد براي مدتي در هتل نادري كه در زيرزمين آن شبه بيمارستاني درست شده بود نگه داشتند. چند روزي آن جا بوديم تا اين كه ما را به فرودگاه اهواز بردند و از آن جا به بيمارستان دكتر شريعتي تهران منتقل شديم. حدود يك ماهي در آن جا بستري بودم.
وقتي به كازرون برگشتم ديگر اسم مدرسه ما سعيد محسن نبود زيرا كسي كه محسن بود حالا ديگر سعيد شده بود. نام مدرسه شده بود مدرسه شهيد غلامرضا بستانپور.
همان كه بسيار خندهx1fرو بود. شلوغ و خوش اخلاق بود. هميشه شوخي و مزاح ميx1fكرد. پر تحرك بود و پر جنب و جوش. با صداي زيرش بلند بلند حرف ميx1fزد. مرا به اسم كوچك صدا ميx1fكرد. حالا نه او بود نه نحاسي بود نه حميدي نه داودی...
انجمنی...ما را در سایت انجمنی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: محمدمهدی اسدزاده بازدید: 370