اخلاص عمـــــل

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

به مناسبت  چهلمین سالگرد شهادت غلامرضا باقرینژادیان فرد که یکی از بنیان گزاران انجمن امور دینی کازرون بود و در سالهای خفقان قبل از انقلاب اسلامی در شهرها و روستاهای کازرون و ممسنی به تبلیغ و ترویج مبانی دینی، اخلاقی و ارزشهای اسلامی و مبارزه با جریانهای انحرافی، التقاطی و کمونیستی و بهاییت میپرداخت و در پیشرو بودن کازرون در انقلاب بوسیله دست پروردگانش نقش بسزایی داشته است، بنابر احساس وظیفه و اداء دین و شناخت بیشتر نسل جوان از آنها و بزرگداشت یاد و خاطره آن شهید والا مقام و برادر انقلابی و مبارزش علیرضا باقرینژادیان فرد و مادر فداکارشان که در یک سانحه مشکوک و دلخراش به شهادت رسیدند، از جناب سردار حاج حسین مختاری که از یاران اصلی و نزدیکان آن عزیز میباشد و خود دارای سوابق درخشان در فعالیتهای دینی و انقلابی است، تقاضا کردیم با ما مصاحبهای داشته باشند. که حاصل این مصاحبه در ذیل خواهد آمد.

 

انتشار: هفته نامه شهرسبز شماره 192 مورخ 20شهریور91- سایت خبری تحلیلی کازرون نما- سایت خبری تحلیلی نگاه فارس - سایت خبری تحلیلی عصرکازرون -



آشنایی من با مرحوم آقا رضا باقرینژاد برمیگردد به شهریور 1348 که من از سربازی آمده بودم. در یکی از جلسات دینی با ایشان آشنا شدم. و حقیقتاً همان اول از  کیاست، عدالت، تقوا و انصاف این مرد بهره بردم و به تدریج این آشنایی بیشتر شد؛ در حدی که ایشان به عنوان مرادم قرار گرفت و باید بگویم بعضی عزیزانی که الآن در مصادر مهم نظام در شهرستان، استان و کشور هستند از آثار اخلاص آن مردند که بر ما واقع شد و توانست پرتوهایی از نور قرآن، مرجعیت و ولایت و دوست داشتن مردم را بر ما بتاباند و آن چه خودش از دین گرفته بود به ما منتقل کند.مرحوم آقا رضا در واقع تمام هستیش را به میدان تبلیغ دین آورد. از تجارت و کار و اموالش گرفته تا جوانی و احساسش، همه را به میدان آورد تا بسیج کننده ما در راستای اسلام باشد. تمام فکر و ذکرش از وقتی که از خواب بیدار میشد تا شب که میخوابید، چگونگی پیدا کردن راههای نفوذ در بین جوانها، مردم و رساندن پیام امام و انقلاب و اسلام به مردم بود. اکثر شبها یا بهتر بگویم تمام شبها جلساتی را به شکل خصوصی و عمومی هماهنگ و راهاندازی میکرد؛ چه در شهر و چه در روستاهای کازرون و ممسنی؛ و بحمدا... در این جلسات دوستان خوبی پرورش یافتند که در راه اسلام و انقلاب و امام فعال بودند تا آنجا که بعضی شربت شهادت نوشیدند.بعضاً دوستانی مصادر امور هستند که از همان جلسات نطفه مدیریت و تعهد و مسئولیتشان به اسلام بسته شد، که برای نسل ما واضح و مبرهن است.متاسفانه پس از انقلاب توجه شایستهای به مساله فرهنگی نشد؛ هم از طرف خود ما و هم مسئولین دچار نوعی تقصیر و قصور شدیم. الآن که در آستانه چهلمین سالروز شهادت ایشان هستیم احساس دین میکنم به ایشان، واقعاً احساس دین میکنم و از روح بزرگش معذرت میخواهم که به شکل شایسته این الگو را به جامعه معرفی نکردیم. ایشان یک الگوی درخشان است از اخلاق و اخلاص و تقوا. و به نظرم غیرممکن است کسی بدون اخلاص و تقوا این قدر محبوبیت پیدا کند. در شهر یادم هست مثلاً وقتی میخواست از بازار عبور کند دو طرفه راستای بازار کسبه و مردم میریختند که با ایشان روبوسی کنند.من خودم در بانک کار میکردم. اگر گاهی برای دیدن من به بانک میآمد همه متصدیان و ارباب رجوع دور ایشان حلقه میزدند و بانک به حالت تعطیل در میآمد. به طوری که میگفت بروم که کارتان کساد شد و مردم معطل. در بین دوستان طوری عمل میکرد که همه دوستان فکر میکردند نزدیکترین فرد به او هستند. و این خودش یک هنر است. شوخی نیست که در مورد یک آدمی، همه فکر کنند نزدیکترین فرد به او هستند، این بدست نمیآید جز  آن که توفیق الهی باشد.تجارتش را تقریباً راکد گذاشته بود و خیلی کم به کار تجاری فرصت میداد و سعی میکرد بیشتر اوقات که سرحال بود به تبلیغ و مسافرت تبلیغی و آماده کردن مطالب و  برنامهریزی و کتابخوانی .. بپردازد و حتی در این راستا کتابخانهای که راکد بود توسط ایشان فعال و به بهرهبرداری رسید و همچنان ادامه دارد و پس از ایشان مرحوم حاج محمد معنویان کارش را ادامه داد.در جلساتی که معمولاً با ایشان بودیم با توجه به اظهارنظرها و بیان خوبش مسئول جلسه میشد به طوری که همه میپذیرفتند که نظرات ایشان پختهتر، سنجیدهتر و منطقیتر و بهتر است.یکی از خصوصیات بارز ایشان مدیریت خوب ایشان بود. اهل عمل بود؛ این نبود که فقط تبلیغ کند و پیام برساند. مثلاً وقتی با هم اردو میرفتیم از اول تا آخر سعی میکرد همه چیز را در عمل به ما یاد بدهد. و آنچه در سخنرانی میگفت در عمل انجام دهد و این بود که همه پروانهوار اطرافش بودند. به من  و جوانها علاقه خاصی داشتند من سراغ ندارم که کسی این قدر تاثیر و محبوبیت فرهنگی داشته باشد؛ آن هم در آن زمانی که نه تلوزیونی، نه رادیویی، نه   رایانهای، نه حتی دولتی در اختیار اسلام بود و نه بودجهاش بود. و آن چه هم بود واقعاً خودجوش و مردمی بود به صورتی که خود ایشان خودش روی کار مایه میگذاشت. و این همه تاثیر؛یادم هست وقتی ایشان به شهادت رسید و خبرش پیچید، کل شهر به شکل خودجوش تعطیل شد. مدارس، ادارات دولتی ...آن هم در زمان طاغوت...و مردم سیاهپوش و عزادار شدند.یک چیز جالبی که متوجه شدم این بود که هفته قبلش با مرحوم آقا رضا برای     فاتحهخوانی به قبرستان سید محمد رفته بودیم. قبلاً بین فاز یک قطعه شهدا(البته اکنون قطعه یک شهداست) و امامزاده یک درب بود. سمت چپ آنجا ایستاد و گفت: "خوش به حال کسی که این جا دفن میشه. هر کسی اول میآد این جا رد میشه و طبیعتاً اولین فاتحه را نصیب این فرد میکند"این روز جمعه بود. این را گفت و رفت.این را که گفت پنجشنبه هفته بعد (ما از شدت ناراحتی متوجه نبودیم)، بعد از دفن متوجه شدیم همان جایی که خودش گفته بود: خوش به حال اون کسی که این جا دفن شه، دفن شده است.زمین هم متعلق به حاج محمد میرشکاری بود و به عنوان تقدیر از اون مرحوم هدیه دادند به آقا رضا و برادر بزرگوارشان علیرضا که سمبل مبارزه و صداقت بود به طوری که بچهها او را ابوذر صدا میکردند.حدود 40 روز در کازرون مراسم بود. جوانهای سیاهپوش جلوی مردم میایستادند و از مردم تشکر میکردند. این در نورآباد و کازرون بود. البته مراسمهای متفرقهای در تهران، مشهد، قم، شیراز و بعضی جاهای دیگر توسط دوستان برگزار شد. منتهی در خود کازرون 40 روز عزاداری بود و جوانهای سیاهپوش جلوی مردم میایستادند و مردم به آنها تسلیت میگفتند.کسانی که سنشان از ما بیشتر بود میگفتند که این مراسم در تاریخ کازرون بیسابقه بوده و شاید بتوان مشابه آن را تنها در مراسمی که برای مرحوم آیتا... بروجردی گرفتند دانست.به طور کلی ما چیزی که در زمان کوتاهی که با ایشان بودیم (تقریبا سه سال، از شهریور 48 تا شهریور 51)  از ایشان گرفتیم درس اخلاص و تعهدی که خدا از ما گرفته است، بود. و این که خدا از ما پیمان گرفته که جز او را نپرستیم و ما آن را در این مرد دیدیم. و گذشتن از هر چیزی که داشت و برتر دانستن تعهدش نسبت به خدا از آن چیزی که داشت از خانواده و برادر و هر چیزی که داشت.*برخورد ایشان با گروههای دیگر غیرانقلابیون مذهبی مثل      سلطنتطلبان و کمونیستها و ...  چگونه بود؟تا ان جایی که دیدم مثلاً با کمونیستها سعی میکرد آنها را با حقیقت اسلام آشنا کند و میتوان نام بعضی را برد، کسانی را که هدایت کرد. ولی خب ائمه کفر مثلاً آقای حسن حاتمی، این آدمی نبود که بتوان با بحث برگرداند. ولی بقیه را چرا.*برخورد مرحوم باقرینژاد با آقای حاتمی که گفتید به چه صورت بود؟در قدیم یک شعری بود که میگفت "آبادی می خانه ز ویرانی ماست. "ایشان و امثال ایشان عددی نبودند که بخواهند روبروی دین و معارف دین بایستند. ولی چون ما به خاطر ضعفهایی که داریم نتوانستیم الگو باشیم و الگوسازی کنیم و الگوها را معرفی کنیم اینها الآن میداندار میشوند در حالی که هیچ مایهای ندارند. و براحتی میشد اطرافیانشان را جدا کرد. در این بین نقش مرحوم باقرینژاد در هدایت جوانانی که اطراف او بودند بسیار زیاد بود. تیم این آقا شده بودند 2 نفر. خودش و 2نفر دیگر که بیسواد بودند. و توانسته بود جذبشان کند. ولی حالا این آقا در این روشنای آفتاب آمده است و عدهای را دور خودش جمع کرده است واقعاً مایه تاسف است. ما الگو نشدیم که جوان بیاید سراغ ما. و الگو هم معرفی نکردیم برای جوان. و در واقع مشکل داریم. اگر مایه گذاشته بودیم. اگر پرتویی از باقرینژاد در ما بود الآن اینها نمیتوانستند این کارها را بکنند. اگر کسی قلباً بتواند خودش را وقف دین و معارف دین کند بدون چشمداشت مادی نمیتوان در محبوبیت آن در بین مردم جلوگیری کند. و هیچ جریان انحرافی نمیتوانست میداندار شود.چطور دیروز باقرینژاد با کمترین امکانات موفق شد ولی امروز با این همه امکانات و کمک که میتوانیم بگیریم اینها بتوانند موفق بشوند به این کارها و این نیست جز این که ما نتوانستهایم خودمان را معرفی کنیم و این قدر ضعف داشتهایم که مردم ما را قبول نکردند.بعد از انقلاب باید بگویم که ما عمل زده شدیم. اگر پرتویی از باقرینژاد در ما دمیده میشد ما موفق میشدیم. و مردم هم ما را       میخواستند.*چرا باقرینژاد هیچگاه به عنوان الگو مطرح نشد؟خب ما مقصریم و بعضی قصور داریم در این قضیه. شاید متاسفانه این اختلافات سیاسی باعث این شد که اگر بخواهیم حقیقتی را بیان کنیم بعضی خوششان نیاید. سر این مسایل ناحق باعث شد تا حقی را پنهان کنیم و باید توبه کنیم. و خودم را مقصر میدانم چرا که خورشید حق را پوشاندیم.*چرا راهش ادامه پیدا نکرد؟تمام بچههایی که درگیر تبلیغ و مبارزه بودند دچار عملزدگی شدند. تا آن جا که حتی دعای ندبهای که ما داشتیم هم تعطیل شد. دعای کمیل هم تعطیل شد. هرچند بعداً احیا شد ولی دیگر آن قبلی نبود. و شاید کپی از آن بود. این قدر دچار مسایل اجرایی شدیم که عمل زده گشتیم. الآن که متوجه شدیم دیگر آن پرتو درون ما نیست.من کارمند بانک بودم. یک ربع برای نماز و نهار وقت داشتم. میرفتم همراه مرحوم برای مطالعه و برنامه جلسات شب. و به محض تمام شدن ساعت کاری میرفتیم دنبال کار فرهنگی و تبلیغی. اما ....مرحوم باقرینژاد میگفت اگر ما چراغی را روشن کنیم تاریکی از بین میرود. اگر ما جوانهایمان را آگاه کنیم و با معارف حقه اسلام آشنا کنیم هیچ کس نمیتواند روی اینها اثر بگذارد حالا انحراف از هرگونه باشد. این طور نبود که بیاید توی خیابان شاخ و شانه بکشد، شاخ و شانه کشیدنش هم فرهنگی بود. خیلی راحت جلسه میگذاشت سئوالاتشان را جواب میداد و خلاءهای آنان را پر میکرد. با قرآن و حدیث، واقعاً اینها را بیمه میکرد.ایشان فقط جنبه اثباتی کار میکرد. و ائمه کفر را لایق این که بخواهد با آنها مناظره کند، هم نمیدانست.*در درون انجمن امور دینی مخالف هم داشت ؟ چگونه؟انجمن اموردینی مقولهای بود یا بهتر بگویم پوششی بود برای مصون ماندن از   مزاحمتهای ساواک. که درون آن، مسایل دینی و انقلابی را به خورد مردم میدادیم. و ساواک هم نمیتوانست گیر بدهد. مثلاً در روستاها میرفتیم نماز یاد بدهیم جلسات قرآن و ... اما همان جا بحث امام مطرح  میشد بحث تقلید میشد و گفتمان امام را مطرح میکردیم. و هر جا که میرفتیم مردم و جوانها با اسم امام با خط امام، با رسم امام  و مبارزات قبلی امام آشنا میشدند و مقلد امام میشدند. ولی این باعث میشد که آتو دست ساواک ندهیم. خب خیلی هم سعی میکردند جلوی ما را بگیرند به خصوص در نورآباد. به عنوان مثال یک شب، رفته بودیم نورآباد برای تبلیغ الزام کردند مسئولین را که به ما جا ندهند. و اعلام شده بود که جلسه داریم ما هم در وسط کوچه زیلو پهن کردیم با چراغ نفتی جلسه گرفتیم که مردم آمدند و ما را بردند در خانه خودشان و گفتند حالا اگر ژاندارمری میخواهد بیاید ما را بگیرد. این وضعیت بود. انجمن امور دینی یک پوششی بود برای کار کردن بدون مزاحمت ساواک و پلیس. طبیعتاً کسانی هم بودند که خیلی وارد نبودند به ما ایراد میگرفتند که خب این روزنامه چیست که شما میخوانید همهاش دروغ است ( اگر امروز مردم کمی اعتماد ندارند آن روز اصلاً اعتمادی به روزنامهها و رسانهها نبود). اما خب با خواندن روزنامه مغز بچهها باز میشد؛ در مسائل سیاسی و اجتماعی که خیلی هم مفید بود. برادران مسن ما که دغدغهشان مسایل خشک عبادی بود مخالف بودند ولی به احترام خود مرحوم آقا رضا نمیتوانستند چیزی بگویند. و مجبور بودند بپذیریند و میدانستند که نیتش خیر است و به نفع بچههاست. ایشان انسان فرهیخته و فهمیم و مدیری بودند. وقتی شروع به صحبت میکرد، جلسه تحت تاثیرش قرار میگرفت و تمام اذهان متوجه ایشان میشد به شکلی که نظرات ایشان چیست و میخواستند که بیشتر صحبت کند و علیرغم این که در جلسه 20، 30 نفر انسان مسن بودند، معمولاً نظرات ایشان پذیرفته میشد. و این عاملی بود که خود به خود شاخص میشد و مسئول جلسه میگردید. (مثلاً راجع به شهید بهشتی   میگفتند انحصارطلب است؛ یکی از دوستان جواب میداد که آقا انحصارطلب چیست؟ 50 نفر آدم نشسته مثل ایشان بلد نیستند مدیریت کنند، بلد نیستند حرف بزنند، بلد نیستند مطلب را بیان کنند، خب ایشان صحبت میکند همه میپسندند و میپذیرند، خب وقتی همه پذیرفتند این شایستگی ایشان را میرساند و این شایستهترین نحوه دموکراسی است که میگوید ایشان مسئول جلسه است. نمونه آن مجلس خبرگان قانون اساسی بود که ریاست مجلس خبرگان مرحوم آیتا... منتظری، ریاست را به ایشان واگذار نمود و خودش در کنارش نشست.)حیاتش مملو از عشق و شور و نالههایی درفراق امام زمان میزد بود، شوخی نبود، از ته دل نعره میزد که ما هم مثل او شده بودیم اما حالا ما نمیتوانیم.*در مورد چگونگی فوت ایشان هم اگر میشود توضیح دهید.شبی که ایشان تصادف کردند من خانه ایشان بودم. من و حاج حیدری و حاج اصغر مکارم و حاج اسماعیل برادرم و چند تا از بچههای دیگر که الآن حضور ذهن ندارم. خواب دیدم که در صحنه پیکار فلسطین با اسراییل بودیم. چند تا بچههای فلسطینی را گرفته بودند و موهاشان را میکشیدند و با کارد سرشان را میبریدند. من آمدم حمله کنم، ولی افتادم زمین و بیهوش شدم.  وقتی به هوش آمدم در خانه یکی از دوستان آب به صورتم میزنند و به هوش آمدم. حاج پیروی نیز که از اعضای انجمن امور دینی بود هم خواب میبیند که در منطقه قائمیه شتری را از دهانش خون میآید و این آیه قرآن را میخوانند: یا ایتها النفس المطئمنه ... در همان نقطهای که تصادف واقع شده بود. دوستان دیگر هم خوابهایی از این دست میبینند. و جالب این که همه بچهها گرفته بودند و نگرانی خاصی داشتیم. همه دمغ بودیم و ناراحت بودیم و بگو بخند نداشتیم. این مهم است که ما همیشه شاد بودیم. ولی آن شب، شب استثنایی بود.صبح که شد به من زنگ زدند که این اتفاق افتاده است چون ماشین نداشتم با ماشین هوشنگ حاتمی (کارمند بانک) سر صحنه رفتیم آن چه که نباید میدیدم، دیدم. صحنهای که در خواب هم باورش سخت بود. صحنهای که گمان نمیکردم یک وقت چنین صحنهای ببینم و زنده بمانم. متاسفانه دیدم. بیهوش شدم. حدود سید حسین به هوش آمدم و دیدم که مردم بین سید حسین و شاپور بر سر زنان و گریهکنان در وسط جاده میدویدند. وقتی رسیدیم بیمارستان، بیمارستان مملو از جمعیت بود. خیلی شلوغ بود. همان روز جنازهها را دفن کردند. و ما متوجه نبودیم به خاطر شدت مصیبت    نمیتوانسیتم راه برویم و کمرمان شکسته بود و تا چند روز نمیتوانستم حتی کمر راست کنم. صبح جمعه که رفتم سر مزار تازه متوجه شدم که کجا دفن شده است همان جایی که میگفت خوش به حال کسی که این جا دفن شود. شهر یکپارچه در تشیع شرکت کردند و غوغایی بود. چند تن از رانندگان جاده در مراسم به ما گفتند که ما دیدیم که دو تا ماشین بنز دولتی که بیسیم داشتند دائم در جاده میرفتند جلو و میآمدند عقب و ما وقتی رسیدیم سر صحنه متوجه شدیم که یک ماشین را به شکل عمدی در وسط جاده متوقف کردهاند به نحوی که لاستیک چپ ماشین سمت چپ وسط جاده بود. شب وانت را آن جا نگه دارند به بهانه این که خراب است. شب بود. ظاهر کار این بود که اینها ندیدهاند و به عقب وانت زدهاند که متاسفانه این حادثه پیش میآید و مردم میرسند و شیشه عقب ماشین را میشکند و مادر و خواهر و برادر کوچک ایشان را که عقب نشسته بودند از ماشین خارج میکنند و کنار جاده میگذارند. علی را هم بیرون میآورند. موقع آقا رضا که میشود درب چپیده بوده و نمیتوانستند باز کنند. کمک رانندهای به نام خداد کشاورز مرد با غیرت و با شهامتی که متوجه نشت بنزین نبوده و وقتی کبریت میکشد که ببیند راه چاره چیست انفجار رخ میدهد و هم خودش و هم آقا رضا در آتش میسوزند. مادرش سالم، شاهد صحنه بوده وقتی انفجار رخ میدهد سکته میکند و در دم جان   میسپارد. علیرضا که جلو نشسته بوده هم فوت کرده بود. خواهر و برادرش هم زخمی بودند.شدت مصیبت بر من چنان بود که تا مدتی حافظهام را از دست دادم. و نزدیکترین همسایه را نمیشناختم. من هنوز وقتی به یاد آن صحنه میافتم برایم دردناک است.شهید دانشجو خیلی با مرحوم باقرینژاد رفیق بود و حساسیت زیادی داشت روی این قضیه. و در مراسم ایشان سنگ تمام گذاشت. دهم یا پانزدهم رحلت آقا رضا بود یک ظهری ساعت 3 آمد در خانه ما و گفت دیشب خواب دیدم آقا رضا بهم گفت کباب دلم میخواد. و این یعنی این که احتمالاً تکهای از بدن ایشان دفن نشده است. بیا برویم قائمیه. رفتیم و پس از مدتی جستجو زیر پدال گاز ماشین یک چیزی دیدم بیرونش آوردم دیدم گوشت پشت پای ایشان است. باید گفت آقا رضا بعد از انفجار تکه تکه شده بود و پیکرش را با بیل جمع کردند و درون گونی ریختند.این که چرا ساواک این کار را کرد بر ما نامعلوم است اما شاید یکی فعالیت ایشان بود که بدون آتو دادن کارش را انجام میداد در حالی که بعضیها یک دهم ایشان هم کار نکرده بودند ولی به چند سال زندان محکوم میشدند. نمونه آن برادرش آقای حاج محمدباقر باقرینژاد که من فکر نمیکنم به اندازه ایشان کار کرده باشد. ولی ساواک ایشان را گرفت و 3 سال یک جا محکوم شد. ولی ایشان کار خودش راتحت همان پوشش انجمن امور دینی  انجام میداد. البته باید گفت بعید هم نیست کار بعضی گروهها باشد. چون رفتار مشابهی بعدش داشتیم. مثلباً که یکی از دوستان را چپیهای کمونیست دزدیدند و بردند در بیابانهای اطراف سیفآباد به حال مرگ کتک زدند و در حالی که فکر میکردند مرده رهایش  میکنند ولی خب زنده میماند. (امرا.. مختاری)مشابه این مورد را با بعضی از بچهها داشتیم. باید گفت که آن زمان غیر کمونیستها کس دیگری نبود.*بنیاد شهید ایشان را به عنوان شهید میشناسد؟تا کنون نخواستهایم مطرح شود. اما باید گفت که غیر از شهادت هم حقش نبود. بعد از انقلاب هم به احترام ایشان شهدای انقلاب و شهدای جنگ در کنارشان دفن میشوند.آگهی و سنگ قبر ایشان هم داستان دارد. در مورد آگهی، یک آگهی برای چهلم طراحی شده بود. برای چاپ بردیم چاپخانه شیراز. چاپخانه گفت باید بدهیم پلیس تایید کند. ما رفتیم مقر پلیس روی همه آگهی خط کشیده بود. حتی آیه فضل ا.. المجاهدین. ما هم ناراحت شدیم. آمدیم به چاپخانه گفتیم شما چاپ کن ما پول بیشتری میدهیم. گفت باشه میزنم برای رضای خدا ولی شما نگویید که کار ماست. این چاپ و در کازرون و نورآباد هم توزیع شد. ...
نویسنده : محمدمهدی اسدزاده بازدید : 32 تاريخ : پنجشنبه شهريور 1391 ساعت: 0:53