به عنوان شعر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    چند مدت پیشیکی از دوستان بسیار مهربان و عزیزم که احترام خاصی برایش قایل هستم مرا گفت کهوبلاگت بسیار خشک است. شما که اهل ادبید چرا با نوشته ها و شعر هایتان وبلاگتان رازینت نمی دهید. تا ما کیفی کنیم. گفتمش نه اهل ادبم نه اهل ذوق. گفت: همان هاکه برایمان گهگداری می خوانی بنویس. لذتی داشت.

    چند مدت پیشیکی از دوستان بسیار مهربان و عزیزم که احترام خاصی برایش قایل هستم مرا گفت کهوبلاگت بسیار خشک است. شما که اهل ادبید چرا با نوشته ها و شعر هایتان وبلاگتان رازینت نمی دهید. تا ما کیفی کنیم. گفتمش نه اهل ادبم نه اهل ذوق. گفت: همان هاکه برایمان گهگداری می خوانی بنویس. لذتی داشت. گفتم:من که شاعرنیستم.

    اندکی ذوقمرا شعرکی ساده وبی پیرایهنشناسید بهعنوان ادبکه کسانیهستند....

    یک دفعه یاددورانی افتادم که در دانشگاه آزاد کازرون دانشجو بودم. انجمن اسلامی دانشجویان هرهفته یک نشست ادبی داشتند که اگه اشتباه نکنم اسمش پنجره بود. یه روز بچه ها از منخواستن که برم تو اون شرکت کنم و اگه میشه یکی از نوشته هامو بخونم. یک دفعه اینشعر اومد:.

    گهگداری قلمیاز ته دل

    می نویسد برذهن

    که تو ایخواب ترین خواب جهان

    اندکی بیداری

    این تمام هنرشعر من استا

    ستقبال شد کهتو که فی البداهه می شعری پس حتماْ باید بیای شعر بخونی. که دوباره شعر دیگه ایاومد. که بعداْ می نویسمش. آخه باید وایسم دیگرون بیان نقد تند و تیز بکنن. بعدشاونو بنویسم.

    اما دیشبرفته بودم باغ جنت. با معلم دینی سال اول راهنماییم که خیلی بهش علاقه دارم قرارداشتم. بله حاج اصغر شجاعی. مداح رزمندگان اسلام. در جبهه های نبرد. مردی که بهعنوان یکی از سمبل های رزمندگان مجاهد شهر ما که در دوران دفاع مقدس مداح آنانبوده و به آنان کربلایی شدن رو آموخته و شاید اگر به او بگوییم آهنگران کازرون کمنگفته ایم. اما دایی امهم آن جا بود. حاج حسین پیروان. خیلی حال کردیم دیشب.

    وقت نماز شد. و صدای موذنبلند.وضویی ساختیمو در بارگاه کبریایی ایستادیم:

    دیشب

    من نمازم را پی تکبیر گللاله عاشق خواندم

    پشت مردی کهقدش بشکسته

    همان مرد کهمی خواندیمش

    که در بارانآمدو

    سجاده ما

    چمن خیس و گلجنت بود

    که زمین را

    تا اوج فلک پیمودیم

    قامت سرو کهدیدیم

    پی آن مردشکست

    سرو چون رفترکوع

    غنچه دردمجان داد

    و اینم ظهراومد:

    پدرم

    پایش را

    روزگاری کهجوان بود

    پر از غوغابود

    و جهان را

    سهراب واربه نبردشطلبید 

    پشت یکمعبر عشق

    با تماماخلاص 

    او رهاکرد و خودش

    را بی پا

    حال گویم

    کهپدر جان پایت ؟

    گفت: در رهعشق جان فدا باید کرد .

    یک عددپا که نباشد چیزی 

    و پدرباز به رویم خندید. 

    نویسنده : محمدمهدی اسدزاده بازدید : 49 تاريخ : سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت: 1:28
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها